ورود اعضا [Sign in]  |  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟
 
جستجوی پيشرفته مطالب   |
شناسنامه نشريات مطالب همه مجلات مطالب مجلات علمي، پژوهشي مطالب روزنامه ها
   جستجو:    
 
روزنامه ايران84/12/9: كو جهان آرا
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4594
دوشنبه پانزدهم شهريور ماه 1389



تبليغات




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 3407 9/12/84 > صفحه 14 (فرهنگ و پايداري) > متن
 
      


كو جهان آرا


نويسنده: حميد وحيدي


    قطعه اي براي سردار شهيد محمد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر
    تو مرا تا اوج هفت زيبايي بردي و بر گلبرگ سرخ شقايق ها نشاندي. از مهرباني گفتي و از عطوفت و اميد و طلوع سپيده. تو مرا زير بال چكاوكي نشاندي و با سكوت صنوبران همراه كردي. تو دوست داشتي كه با چلچه ها هم آواز شوي و با پرستوهاي عاشق همسفرباشي. تو مي خواستي به باغ گلها بروي و شكوفه هاي مهرباني را از باغهاي يأس بچيني. تو مي خواستي كه بر بال ابرها بنشيني و همركاب آنها بر جنگل و سبزه زاران بباري. كوهها فرياد مي زدند و تو را مي طلبيدند. بر بارگاه هر كدام حلقه اي ازعشق آويختي كه مبادا آسمان ترك بردارد. آغوش نسيم هميشه به روي تو باز بود. تو مي گفتي بيا بعد از كوچ بهار به آلاچيق شبنم ها هجرت كنيم. تو مي گفتي كه تا تولد گل سرخ، هنوز چند بهار مانده است و تا تولد سپيده بايد چندين شقايق ديگر نيز بسوزند. تو مي گفتي كه تا رسيدن شاپركها هنوز چند كوچه انتظار مانده است. تو بر شاخه هر درخت آشيانه مهر داشتي و بر سبزه زار هر دشتي يادي جاودانه و چشمن جنگل را تو خراب مي كردي. تو مي گفتي دشت از احساس گلها تهي شده است آسمان مي گريست كوهها مي ناليدند و رودها زمزمه هاي امواج را فرياد مي زدند. تو مي دانستي كه امسال بهار نمي آيد. اما سرتاسر روز را با گل سرخ هميشه منتظر قاصدك بودي تو مرا به كوچاندن عادت دادي. تو مرا با اشك تنها بودن خو دادي و گريه را مهمان ناخوانده ام كردي تو مرا به كوچه هاي باران بردي و روح صداقت را به جانم تزريق كردي.
    اكنون تو رفته اي و ما مانده ايم حسرت به دل با انبوه غريبي و دلتنگي و سكوتي بغض گرفته كه زمزمه گر تنهاييمان است. كوچه هاي خرمشهر هنوز ياد تو را ترانه دارند و نخلها پيوسته مقاومت تو را مي ستايند. تو نبودي ببيني رهايي خاك مقدس خرمشهر را. تونبودي ببيني شادي چشمهاي منتظر را. تو نبودي ببيني كه يك بارديگر باران بر كوچه ها و پنجره ها مي بارد تا گرد سالهاي غربت را بشويد.
    
    ***
    هنوز انبوهي از يارانت بي مزار مانده اند، محمد! نخلها بي سر به سجده مي روند، خون سرخ، راه كوچه ها را پيدا نمي كند. آنانكه شهر را كوچه به كوچه به مقاومت دعوت مي كردند گمنام مانده اند. همنشين هميشه ما ياد و خاطره هايي است كه تنها در محاصره ها ماندند و لب تشنه درحسرت فرات پيشاني برخاك نهادند. ياد شبهاي جبهه و پيشاني هاي شكافته، تركشهاي گداخته و بدنهاي سوخته لحظه اي ما را تنها نمي گذارد. آخر مگر مي شود آن همه سيل و تندر را فراموش كرد؟! مگر مي شود گفت: «فكه خداحافظ! مگر مي شود مزار شما را ديد و نناليد. مگر مي شوددر شلمچه باشي و موج مظلوميت دستت را نلرزاند. نه! نمي توان به خاكريزهاي خاطره پشت كرد. نمي شود سنگرها را ديد و سلامي نگفت. نمي شود پلاكي خاك گرفته را بوسيد و بغض گلويت را نفشارد. نمي شود چفيه اي خونين را بوييد و پاهايت سست نشود.
    نمي شود كوچه هاي خرمشهر را ديد و «فهميده» را نفهميد.نمي شود بود ونسوخت».
    آه اي پرنده خدايي! دلتنگي تو سينه ها را به توفان بلاسپرده است به جست وجوي تو هر شب آسمانها را همسفر ماه مي شوم و با فرشته ها حديث آيينگي و صداقت تو را نجوا مي كنم دل تو هزار موج دريا بود و پنجره اي براي رؤياي آفتاب وكوچه اي براي رسيدن به مهرباني و صميميت. در شبهاي تو گريه، امتدادي بود براي رسيدن ، براي رفتن، براي ديدن، رسيدن به ابتدا و رفتن به انتها، آسمان لرزيد، ستاره اي خاموش شد، اما هنوز اشكهاي من در امتداد شب، ستاره وار مي درخشند.
    كو جهان آرا
    
    قطعه اي براي سردار شهيد محمد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر
    تو مرا تا اوج هفت زيبايي بردي و بر گلبرگ سرخ شقايق ها نشاندي. از مهرباني گفتي و از عطوفت و اميد و طلوع سپيده. تو مرا زير بال چكاوكي نشاندي و با سكوت صنوبران همراه كردي. تو دوست داشتي كه با چلچه ها هم آواز شوي و با پرستوهاي عاشق همسفرباشي. تو مي خواستي به باغ گلها بروي و شكوفه هاي مهرباني را از باغهاي يأس بچيني. تو مي خواستي كه بر بال ابرها بنشيني و همركاب آنها بر جنگل و سبزه زاران بباري. كوهها فرياد مي زدند و تو را مي طلبيدند. بر بارگاه هر كدام حلقه اي ازعشق آويختي كه مبادا آسمان ترك بردارد. آغوش نسيم هميشه به روي تو باز بود. تو مي گفتي بيا بعد از كوچ بهار به آلاچيق شبنم ها هجرت كنيم. تو مي گفتي كه تا تولد گل سرخ، هنوز چند بهار مانده است و تا تولد سپيده بايد چندين شقايق ديگر نيز بسوزند. تو مي گفتي كه تا رسيدن شاپركها هنوز چند كوچه انتظار مانده است. تو بر شاخه هر درخت آشيانه مهر داشتي و بر سبزه زار هر دشتي يادي جاودانه و چشمن جنگل را تو خراب مي كردي. تو مي گفتي دشت از احساس گلها تهي شده است آسمان مي گريست كوهها مي ناليدند و رودها زمزمه هاي امواج را فرياد مي زدند. تو مي دانستي كه امسال بهار نمي آيد. اما سرتاسر روز را با گل سرخ هميشه منتظر قاصدك بودي تو مرا به كوچاندن عادت دادي. تو مرا با اشك تنها بودن خو دادي و گريه را مهمان ناخوانده ام كردي تو مرا به كوچه هاي باران بردي و روح صداقت را به جانم تزريق كردي.
    اكنون تو رفته اي و ما مانده ايم حسرت به دل با انبوه غريبي و دلتنگي و سكوتي بغض گرفته كه زمزمه گر تنهاييمان است. كوچه هاي خرمشهر هنوز ياد تو را ترانه دارند و نخلها پيوسته مقاومت تو را مي ستايند. تو نبودي ببيني رهايي خاك مقدس خرمشهر را. تونبودي ببيني شادي چشمهاي منتظر را. تو نبودي ببيني كه يك بارديگر باران بر كوچه ها و پنجره ها مي بارد تا گرد سالهاي غربت را بشويد.
    < < <
    هنوز انبوهي از يارانت بي مزار مانده اند، محمد! نخلها بي سر به سجده مي روند، خون سرخ، راه كوچه ها را پيدا نمي كند. آنانكه شهر را كوچه به كوچه به مقاومت دعوت مي كردند گمنام مانده اند. همنشين هميشه ما ياد و خاطره هايي است كه تنها در محاصره ها ماندند و لب تشنه درحسرت فرات پيشاني برخاك نهادند. ياد شبهاي جبهه و پيشاني هاي شكافته، تركشهاي گداخته و بدنهاي سوخته لحظه اي ما را تنها نمي گذارد. آخر مگر مي شود آن همه سيل و تندر را فراموش كرد؟! مگر مي شود گفت: «فكه خداحافظ! مگر مي شود مزار شما را ديد و نناليد. مگر مي شوددر شلمچه باشي و موج مظلوميت دستت را نلرزاند. نه! نمي توان به خاكريزهاي خاطره پشت كرد. نمي شود سنگرها را ديد و سلامي نگفت. نمي شود پلاكي خاك گرفته را بوسيد و بغض گلويت را نفشارد. نمي شود چفيه اي خونين را بوييد و پاهايت سست نشود.
    نمي شود كوچه هاي خرمشهر را ديد و «فهميده» را نفهميد.نمي شود بود ونسوخت».
    آه اي پرنده خدايي! دلتنگي تو سينه ها را به توفان بلاسپرده است به جست وجوي تو هر شب آسمانها را همسفر ماه مي شوم و با فرشته ها حديث آيينگي و صداقت تو را نجوا مي كنم دل تو هزار موج دريا بود و پنجره اي براي رؤياي آفتاب وكوچه اي براي رسيدن به مهرباني و صميميت. در شبهاي تو گريه، امتدادي بود براي رسيدن ، براي رفتن، براي ديدن، رسيدن به ابتدا و رفتن به انتها، آسمان لرزيد، ستاره اي خاموش شد، اما هنوز اشكهاي من در امتداد شب، ستاره وار مي درخشند.
    
    
    كو جهان آرا حميد وحيدي
    




    دفعات مطالعه اين مطلب: 44 بار
      

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

تبليغات
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
كيهان
ساير روزنامه ها را در سايت هاي اختصاصي شان مطالعه نماييد.
 پيشخوان
فصلنامه فيزيولوژي و فارماكولوژي
متن مطالب شماره 1 (پياپي 1401)، بهار 1389را در magiran بخوانيد.

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1389-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.

توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.
 
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655

فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوی اخبار و مطالب منتشر شده در نشريات اطلاعی نداريم!

توصيه می کنيم هنگام استفاده از اين سايت یه ويژه در هنگام جستجو از مرورگر IE استفاده کنيد.