 
|
كو جهان آرا
نويسنده: حميد وحيدي
قطعه اي براي سردار شهيد محمد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر تو مرا تا اوج هفت زيبايي بردي و بر گلبرگ سرخ شقايق ها نشاندي. از مهرباني گفتي و از عطوفت و اميد و طلوع سپيده. تو مرا زير بال چكاوكي نشاندي و با سكوت صنوبران همراه كردي. تو دوست داشتي كه با چلچه ها هم آواز شوي و با پرستوهاي عاشق همسفرباشي. تو مي خواستي به باغ گلها بروي و شكوفه هاي مهرباني را از باغهاي يأس بچيني. تو مي خواستي كه بر بال ابرها بنشيني و همركاب آنها بر جنگل و سبزه زاران بباري. كوهها فرياد مي زدند و تو را مي طلبيدند. بر بارگاه هر كدام حلقه اي ازعشق آويختي كه مبادا آسمان ترك بردارد. آغوش نسيم هميشه به روي تو باز بود. تو مي گفتي بيا بعد از كوچ بهار به آلاچيق شبنم ها هجرت كنيم. تو مي گفتي كه تا تولد گل سرخ، هنوز چند بهار مانده است و تا تولد سپيده بايد چندين شقايق ديگر نيز بسوزند. تو مي گفتي كه تا رسيدن شاپركها هنوز چند كوچه انتظار مانده است. تو بر شاخه هر درخت آشيانه مهر داشتي و بر سبزه زار هر دشتي يادي جاودانه و چشمن جنگل را تو خراب مي كردي. تو مي گفتي دشت از احساس گلها تهي شده است آسمان مي گريست كوهها مي ناليدند و رودها زمزمه هاي امواج را فرياد مي زدند. تو مي دانستي كه امسال بهار نمي آيد. اما سرتاسر روز را با گل سرخ هميشه منتظر قاصدك بودي تو مرا به كوچاندن عادت دادي. تو مرا با اشك تنها بودن خو دادي و گريه را مهمان ناخوانده ام كردي تو مرا به كوچه هاي باران بردي و روح صداقت را به جانم تزريق كردي. اكنون تو رفته اي و ما مانده ايم حسرت به دل با انبوه غريبي و دلتنگي و سكوتي بغض گرفته كه زمزمه گر تنهاييمان است. كوچه هاي خرمشهر هنوز ياد تو را ترانه دارند و نخلها پيوسته مقاومت تو را مي ستايند. تو نبودي ببيني رهايي خاك مقدس خرمشهر را. تونبودي ببيني شادي چشمهاي منتظر را. تو نبودي ببيني كه يك بارديگر باران بر كوچه ها و پنجره ها مي بارد تا گرد سالهاي غربت را بشويد. *** هنوز انبوهي از يارانت بي مزار مانده اند، محمد! نخلها بي سر به سجده مي روند، خون سرخ، راه كوچه ها را پيدا نمي كند. آنانكه شهر را كوچه به كوچه به مقاومت دعوت مي كردند گمنام مانده اند. همنشين هميشه ما ياد و خاطره هايي است كه تنها در محاصره ها ماندند و لب تشنه درحسرت فرات پيشاني برخاك نهادند. ياد شبهاي جبهه و پيشاني هاي شكافته، تركشهاي گداخته و بدنهاي سوخته لحظه اي ما را تنها نمي گذارد. آخر مگر مي شود آن همه سيل و تندر را فراموش كرد؟! مگر مي شود گفت: «فكه خداحافظ! مگر مي شود مزار شما را ديد و نناليد. مگر مي شوددر شلمچه باشي و موج مظلوميت دستت را نلرزاند. نه! نمي توان به خاكريزهاي خاطره پشت كرد. نمي شود سنگرها را ديد و سلامي نگفت. نمي شود پلاكي خاك گرفته را بوسيد و بغض گلويت را نفشارد. نمي شود چفيه اي خونين را بوييد و پاهايت سست نشود. نمي شود كوچه هاي خرمشهر را ديد و «فهميده» را نفهميد.نمي شود بود ونسوخت». آه اي پرنده خدايي! دلتنگي تو سينه ها را به توفان بلاسپرده است به جست وجوي تو هر شب آسمانها را همسفر ماه مي شوم و با فرشته ها حديث آيينگي و صداقت تو را نجوا مي كنم دل تو هزار موج دريا بود و پنجره اي براي رؤياي آفتاب وكوچه اي براي رسيدن به مهرباني و صميميت. در شبهاي تو گريه، امتدادي بود براي رسيدن ، براي رفتن، براي ديدن، رسيدن به ابتدا و رفتن به انتها، آسمان لرزيد، ستاره اي خاموش شد، اما هنوز اشكهاي من در امتداد شب، ستاره وار مي درخشند. كو جهان آرا قطعه اي براي سردار شهيد محمد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر تو مرا تا اوج هفت زيبايي بردي و بر گلبرگ سرخ شقايق ها نشاندي. از مهرباني گفتي و از عطوفت و اميد و طلوع سپيده. تو مرا زير بال چكاوكي نشاندي و با سكوت صنوبران همراه كردي. تو دوست داشتي كه با چلچه ها هم آواز شوي و با پرستوهاي عاشق همسفرباشي. تو مي خواستي به باغ گلها بروي و شكوفه هاي مهرباني را از باغهاي يأس بچيني. تو مي خواستي كه بر بال ابرها بنشيني و همركاب آنها بر جنگل و سبزه زاران بباري. كوهها فرياد مي زدند و تو را مي طلبيدند. بر بارگاه هر كدام حلقه اي ازعشق آويختي كه مبادا آسمان ترك بردارد. آغوش نسيم هميشه به روي تو باز بود. تو مي گفتي بيا بعد از كوچ بهار به آلاچيق شبنم ها هجرت كنيم. تو مي گفتي كه تا تولد گل سرخ، هنوز چند بهار مانده است و تا تولد سپيده بايد چندين شقايق ديگر نيز بسوزند. تو مي گفتي كه تا رسيدن شاپركها هنوز چند كوچه انتظار مانده است. تو بر شاخه هر درخت آشيانه مهر داشتي و بر سبزه زار هر دشتي يادي جاودانه و چشمن جنگل را تو خراب مي كردي. تو مي گفتي دشت از احساس گلها تهي شده است آسمان مي گريست كوهها مي ناليدند و رودها زمزمه هاي امواج را فرياد مي زدند. تو مي دانستي كه امسال بهار نمي آيد. اما سرتاسر روز را با گل سرخ هميشه منتظر قاصدك بودي تو مرا به كوچاندن عادت دادي. تو مرا با اشك تنها بودن خو دادي و گريه را مهمان ناخوانده ام كردي تو مرا به كوچه هاي باران بردي و روح صداقت را به جانم تزريق كردي. اكنون تو رفته اي و ما مانده ايم حسرت به دل با انبوه غريبي و دلتنگي و سكوتي بغض گرفته كه زمزمه گر تنهاييمان است. كوچه هاي خرمشهر هنوز ياد تو را ترانه دارند و نخلها پيوسته مقاومت تو را مي ستايند. تو نبودي ببيني رهايي خاك مقدس خرمشهر را. تونبودي ببيني شادي چشمهاي منتظر را. تو نبودي ببيني كه يك بارديگر باران بر كوچه ها و پنجره ها مي بارد تا گرد سالهاي غربت را بشويد. < < < هنوز انبوهي از يارانت بي مزار مانده اند، محمد! نخلها بي سر به سجده مي روند، خون سرخ، راه كوچه ها را پيدا نمي كند. آنانكه شهر را كوچه به كوچه به مقاومت دعوت مي كردند گمنام مانده اند. همنشين هميشه ما ياد و خاطره هايي است كه تنها در محاصره ها ماندند و لب تشنه درحسرت فرات پيشاني برخاك نهادند. ياد شبهاي جبهه و پيشاني هاي شكافته، تركشهاي گداخته و بدنهاي سوخته لحظه اي ما را تنها نمي گذارد. آخر مگر مي شود آن همه سيل و تندر را فراموش كرد؟! مگر مي شود گفت: «فكه خداحافظ! مگر مي شود مزار شما را ديد و نناليد. مگر مي شوددر شلمچه باشي و موج مظلوميت دستت را نلرزاند. نه! نمي توان به خاكريزهاي خاطره پشت كرد. نمي شود سنگرها را ديد و سلامي نگفت. نمي شود پلاكي خاك گرفته را بوسيد و بغض گلويت را نفشارد. نمي شود چفيه اي خونين را بوييد و پاهايت سست نشود. نمي شود كوچه هاي خرمشهر را ديد و «فهميده» را نفهميد.نمي شود بود ونسوخت». آه اي پرنده خدايي! دلتنگي تو سينه ها را به توفان بلاسپرده است به جست وجوي تو هر شب آسمانها را همسفر ماه مي شوم و با فرشته ها حديث آيينگي و صداقت تو را نجوا مي كنم دل تو هزار موج دريا بود و پنجره اي براي رؤياي آفتاب وكوچه اي براي رسيدن به مهرباني و صميميت. در شبهاي تو گريه، امتدادي بود براي رسيدن ، براي رفتن، براي ديدن، رسيدن به ابتدا و رفتن به انتها، آسمان لرزيد، ستاره اي خاموش شد، اما هنوز اشكهاي من در امتداد شب، ستاره وار مي درخشند. كو جهان آرا حميد وحيدي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 44 بار
|